تبليغاتX

من رفیق گریه هاتم

مــــن رفـــیـــق گریــــه هـــاتـــــم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 29 آبان1388 و ساعت 22:51 |
تنها نفس زندگيم مادرم روزت مبارك . . .

امسال و توي اين روز جات خيلي خاليه

بي صبرانه منتظرم تا از سفر برگردي

دلم ميخواست روز تولدت يك بار ديگه به دستاي پر از مهرت بوسه بزنم

اما نبودي و جاي خالي تو رو با اشك هام نوازش كردم

شايد خواستم با اشك هام به خودم دلداري بدم كه

خيلي زود مياي و تو رو غرق بوسه مي كنم

دلم مي خواست صداي گرمت رو امروز بشنوم اما نشد

چيزي تا برگشتت از سفر نمونده اما من بي تاب شدم

اون ارامشي رو كه با بودنت داشتم امروز ندارم

مادرم ، بهترينم حضورت گرماي زندگي منه

منتظرم تا دوباره گرمي وجودت رو با تمام وجودم احساس كنم

و خدا رو به خاطر داشتن نعمتي چون تو شكر ميكنم

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 27 آبان1388 و ساعت 21:24 |

آرام باش، توکل کن ،تفکر کن، سپس آستينها را بالا بزن

آنگاه دستان خدا را مي بيني که پيش از تو دست به کار شده است ...

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم

سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا

بر شانه هاي صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم

در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که

در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي

من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي

من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد

با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است

که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند

اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم

تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان

چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي

تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود

که از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي

پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي

بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي

مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود

جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که

حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم

تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر

من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم

بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت.

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 0:46 |

ای دل دیوانه ، بشنو این مرام زندگی است

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 22 آبان1388 و ساعت 22:45 |

چشم‌هايم را مي‌بندم و به همه چيز خوب خوب فكر مي‌كنم...

 

فكر مي‌كنم به هرآنچه اين همه سال گذشت

به هرآنچه اين همه سال نگذشت

به آدم‌هايي كه بودند و حالا نيستند

به آدم‌هايي كه نبودند و حالا هستند

به آرزوهايي كه واقعيت شدند

به واقعيت‌هايي كه آرزو شدند

به باورهايي كه پيش آمدند

به پيش آمدهايي كه باور نداشتم

به هفت سالگي كه در انتظار بيست سالگي گذشت

به بيست سالگي كه در حسرت هفت سالگي گذشت

به روزهايي كه زود شب شدند

به شب‌هايي كه دير صبح شدند

به دوست داشتن‌هايي كه هنوز هستند

به هنوز‌هايي كه ديگر دوست داشتني نيستند...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 19 آبان1388 و ساعت 0:10 |
انتخاب . . .

اين ما هستيم كه هر لحظه بايد انتخاب كنيم

انتخاب هاي مختلفي كه اغلب وقتي به انتخاب خودمون فكر مي كنيم

مي بينيم شايد ميشد و امكان داشت با انتخاب راه ديگه اي

تجربه اي متفاوت و حتي درست تر از انتخاب و تجربه انجام شده داشته باشيم

و حدس و گمان ها و به قولي حسرت هاي زيادي روي دلمون سنگيني مي كنه

و فكر و خيالات مختلف باعث ميشه ما از انتخاب هاي پيش آمده حال غافل بشيم

و در گذشته اي به قول خودمون اشتباه باقي بمونيم

اينجاست كه حرف از كاش شروع ميشه

واي كاش پازل زندگيمون رو درست بچينيم

و اي كاش زندگي مثل همون پازل هاي ساده و يا سخت بود

و ميشد اون تيكه اشتباه رو برداشت و جابجا كرد تا تصوير درست تشكيل بشه

+ نوشته شده توسط نسیم1 در دوشنبه 18 آبان1388 و ساعت 0:48 |

بي عشق حواسم به گل گلدون نيست

+ نوشته شده توسط نسیم1 در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 0:7 |

ماه من غصه چرا   ؟؟؟

 آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست، گرم و آبی و پر از مهر به ما می خندد

یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت

 بلکه از عاطفه لبریز  شد و نفسی از سر امید کشید

و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست

 ماه من غصه چرا؟؟

تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست

 ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن

 کار آنهایی نیست که خدا را دارند

 ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست

 با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن

 و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز

 او همانیست که در تارترین لحظه شب، راه نورانی امید نشانم می داد

 او همانیست که هر لحظه دلش میخواهد همه زندگی ام، غرق شادی باشد

 ماه من...

 غصه اگر هست بگو تا باشد

 معنی خوشبختی، بودن اندوه است

 اینهمه غصه و غم، اینهمه شادی و شور

 چه بخواهی و چه نه ،میوه یک باغند

 همه را با هم و با عشق بچین، ولی از یاد مبر

 پشت هر کوه بلند سبزه زاری است پر از یاد خدا

 و در آن باز کسی می خواند

که خدا هست

خدا هست

 خدا هست هنوز

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 23:48 |

از ديار آشنايي پا کشيدن مشکل است 

 از تو اي آرام جانم دل بريدن مشکل است

+ نوشته شده توسط نسیم1 در یکشنبه 10 آبان1388 و ساعت 0:10 |

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 0:30 |

*من از خدا خواستم که پلیدی های مرا بزداید*
 

خدا گفت : نه
آنها برای این در تو نیستند که من آنها را بزدایم .بلکه آنها برای این در
تو هستند که تو در برابرشان پایداری کنی.


*من از خدا خواستم که بدنم را کامل سازد*
 

خدا گفت : نه روح تو کامل است . بدن تو موقتی است. 
 

*من از خدا خواستم به من شکیبائی دهد*
 

خدا گفت : نه
شکیبائی بر اثر سختی ها به دست می آید. شکیبائی دادنی نیست بلکه به دست
آوردنی است.


*من از خدا خواستم تا به من خوشبختی دهد*
 

خدا گفت : نه من به تو برکت می دهم
خوشبختی به خودت بستگی دارد



*من از خدا خواستم تا از درد ها
 آزادم سازد*

 

خدا گفت : نه
 درد و رنج تو را از این جهان دور کرده و به من نزدیک تر می سازد.


*من از خدا خواستم تا روحم را رشد دهد*
 

خدا گفت : نه تو خودت باید رشد کنی ولی من تو را می پیرایم تا میوه دهی.


*من از خدا خواستم به من چیزهائی دهد تا از زندگی خوشم بیاید*
 

خدا گفت : نه
  من به تو زندگی می بخشم تا تو از همۀ آن چیزها لذت ببری


*من از خدا خواستم تا به من کمک کند تا دیگران همان طور که او دوست دارد ، دوست
داشته باشم*
 

   خدا گفت : ... سرانجام مطلب را گرفتی
   امروز روز تو خواهد بود
آن را هدر نده.

*داوری نکن تا داوری نشوی . آنچه را رخ می دهد درک کن و برکت خواهی یافت*

 

((و من مضطرب و دل نگران به تو گفتم که پر از تشویشم

چه شود آخر کار

و تو گفتی آرام که خدا هست کریم پاسخی نرم و لطیف

که به من داد یک آرامش شیرین و عجیب))

+ نوشته شده توسط نسیم1 در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 22:46 |

آمد اما . . .

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

چشم خواب آلوده اش را مستي رؤيا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره ي دل شسته بود

عکس شيدايي در آن آيينه ي سيما نبود

لب همان لب بود اما بوسه اش گرمي نداشت

دل همان دل بود اما مست و بي پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم و رسوايي نداشت

گرچه روزي همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغاي دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

بر لب لرزان من فرياد دل خاموش بود

آخر آن تنها اميد جان من تنها نبود

جز من و او ديگري هم بود اما اي دريغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 1 آبان1388 و ساعت 20:30 |

تو بايد بهترين باشي

و به همه‌ي داشته‌هايت و موفقيت‌هايت

 حتي اندك، فكر كني...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 28 مهر1388 و ساعت 14:37 |

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 24 مهر1388 و ساعت 23:28 |
سخته آدم خودش باشه ... اون طور که میخواد و دوست داره

تحت تاثیر خیلی از اتفاقات همیشه مجبور میشیم به تغییر

تغییر رفتار - اخلاق و گاهی کردار و برخورد و زندگی  

این دنیا و آدمهاش گاهی اونقدر روی ادم تاثیر میذارند که

ناچار میشیم هر تغییری رو قبول کنیم و پذیرای این تغییرات باشیم

تغییراتی که تنها قسمت کوچیکی از زندگی ما رو تحت تاثیر قرار نمیده

کل زندگی ما با این تغییرات تغییر می کنه

اما ای کاش با همه این تغییرات باز هم آن چیزی باشیم که هستیم

پس توکل به او که هر چه داریم از اوست ...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 20:11 |

من تو را باز کجا خواهم یافت ؟

جز در اندیشه خویش و به جز قصه هجران و شکیب

چیست افسانه عمر . . . ؟

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 21 مهر1388 و ساعت 18:48 |

آرزوهايم زير انبوهى از خاكستر

هنوز نفس میكشند

هنوز شعله ورند

نسيم مهربانى تو كدام جمعه میوزد...

" اللهم عجل لوليك الفرج"

+ نوشته شده توسط نسیم1 در جمعه 10 مهر1388 و ساعت 15:47 |

ز چشمانم هرچه دور افتی

                          به دل نزدیکتر باشی 

                                         تو را کی می تواند روزگار از یاد من گیرد ...

+ نوشته شده توسط نسیم1 در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 0:45 |
 

اولین روز دبستان بازگرد
کودکی ها شاد و خندان باز گرد

باز گرد ای خاطرات کودکی
بر سوار اسب های چوبکی

خاطرات کودکی زیباترند
یادگاران کهن مانا ترند

درسهای سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه و خروس
روبه مکار و دزد و چاپلوس

روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است

کاکلی گنجشککی باهوش بود
فیل نادانی برایش موش بود

با وجود سوز و سرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن می درید

تا درون نیمکت جا می شدیم
ما پر از تصمیم کبری می شدیم

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود

مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ

همکلاسیهای من یادم کنید
باز هم در کوچه فریادم کنید

همکلاسیهای درد و رنج و کار
بچه های جامه های وصله دار

بچه های دکه سیگار سرد
کودکان کوچک اما مرد مرد

کاش هرگز زنگ تفریحی نبود
جمع بودن بود و تفریقی نبود

کاش می شد باز کوچک می شدیم
لااقل یک روز کودک می شدیم

یاد آن آموزگار ساده پوش
یاد آن گچها که بودش روی دوش

ای معلم نام و هم یادت به خیر
یاد درس آب و بابایت به خیر

ای دبستانی ترین احساس من
بازگرد این مشقها را خط بزن

 

+ نوشته شده توسط نسیم1 در چهارشنبه 1 مهر1388 و ساعت 0:56 |

+ نوشته شده توسط نسیم1 در پنجشنبه 26 شهریور1388 و ساعت 0:47 |